X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 @ 13:04

ماسوله

خلاصه داستان : انیمیشن «ماسوله» درباره سفر یک زوج جوان خارجی به روستای ماسوله است، آنها هنگام گردش در این روستا به یک پیرمرد و پیرزن برخورد می‌کنند و وارد داستان زندگی آنها می‌شوند ...

بهرام عظیمی به مناسبت این اتفاق درباره حضور انیمیشن «ماسوله» گفت: «انیمیشن «ماسوله» با تکنیک 3 بعدی کامپیوتری با زمان 10 دقیقه تولید شده است و داستان آن نگاهی جدید به مقوله عشق دارد.»این کارگردان در ادامه افزود: «در این انیمیشن به بعد بین‌الملی بودن آن هم توجه شده و برای آنکه جذابیت بصری در این انیمیشن داشته باشیم اتفاقات این داستان در
روستای ماسوله جریان دارد وبر خلاف بعضی از تولیدات که به مظلوم‌نمایی و سیاه‌نمایی می‌پردازند این انیمیشن به زیبایی‌های ایران می‌پردازد.»این کارگردان از نگارش 9 قسمت دیگر از این مجموعه به سفارش مرکز پویانمایی صبا داد و افزود: «هر قسمت از این انیمیشن به نام یکی از روستاهای زیبای کشورعزیزمان می‌باشد و داستان‌های آن مضمون مذهبی و انسانی دارد.»انیمیشن «ماسوله» تاکنون در 8 جشنواره ملی و بین‌الملی به نمایش در آمده و تا کنون برنده 5 جایزه ملی و بین‌الملی شده است.این انیمیشن در کشورهای چین، یونان، بلغارستان و هند و در دو جشنواره معتبر در بلژیک و استرالیا نیز به نمایش درآمده است.

پنج‌شنبه 26 اردیبهشت 1392 @ 08:45

آخرین آغوش: تأثیرگذارترین عکس حادثه بنگلادش

در حادثه سقوط ساختمانی که محل کار کارگران تولیدی پوشاک در داکای بنگلادش بود، صدها نفر زیر آوار قربانی شدند.

در مورد این حادثه مقاله‌های زیادی نوشته شده است و بحث‌های زیادی در مورد سرمایه‌داری و استعمار نوین شرکت‌های بزرگ، استانداردهای کار و اصول اخلاقی در گرفته است، اما همه اینها شاید به اندازه این عکس که در تازه‌ترین شماره نسخه بین‌المللی تایم منتشر شده، تأثیرگذار نباشند:


05-08-2013 06-26-47 PM


این عکس را تسلیما اختر -یک عکاس بنگلادشی- گرفته است و یک زوج قربانی حادثه را نشان می‌دهد.

خون مثل اشک از چشم‌های مرد جاری است، قسمت پایین بدنشان در آوار دفن شده است، با این همه برای آخرین بار یکدیگر را در بر گرفته‌اند.

هیچ اطلاعی در مورد هویت این دو در دست نیست، ما اسم آنها را نمی‌دانیم، اما عکسی که از آنها گرفته شده است، بیش از هر چیز دیگر وجدان‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

تسلیما اختر یک فعال اجتماعی نیز است.


05-08-2013 06-24-58 PM


وب‌سایت تسلیما اختر

سه‌شنبه 17 اردیبهشت 1392 @ 14:27

رسم عجیب مردم انگلیس در دوره ویکتوریا

«دوره ویکتوریا یا دوره ملکه ویکتوریا که گاه‌به‌گاه دوره ویکتوریایی هم گفته می‌شود، دوره اوج انقلاب صنعتی در بریتانیا و اوج امپراتوری بریتانیا بود.

پس از ویلیام چهارم که خود جانشین جرج چهارم بود، در ۱۸۳۷ ملکه ویکتوریای ۱۸ ساله به تخت نشست. دوران ۶۴ ساله سلطنت او در تاریخ انگلستان به عصر ویکتوریا شهرت دارد؛ که همزمان با به اوج رسیدن گستره مستعمرات انگلستان در سطح جهان بود.»

این عکس‌ها در همین دوره گرفته شده‌اند:


04-14-2013 10-07-29 AM


04-14-2013 10-06-52 AM


خب، که چه؟!!

کجای این عکس‌های عجیب است؟!

ادامه مطلب ...
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 @ 15:25


مرا به کعبه چه حاجت! 



طواف می کنم "مادری" را که 



برای لمس دستانش هم وضو باید گرفت ...



یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 @ 23:44

دهه شصتی

(( اگه حال نداری بعدا بیا بخون ولی اگه موندی تا انتهاش بخون ))


منم! یه دهه شصتی... شاید بارها ازینجا رد شدی و رفتی بدون اینکه یه لحظه فکر کنی به اینکه چرا اینجا اسمش اینجوریه! بشین گوش کن

من از تبار و نسلی ام که اسمش بود بچه های انقلاب و کنیه ش شد دهه شصتی!

نسلی که برای نفس کشیدنم باید می جنگید!

نسلی که همه چیز قبل از رسیدن بهش تموم شده بود!

نسلی که درداشو تو دنیای مجازی نوشت!

نسلی که حرفشو خورد تا شاید جایی براش کار پیدا شد!

نسلی که باورشو قایم کرد تا طرد نشه!

نسلی که تو سگ دو زدن همه قهرمان شدن!

نسلی که عشقشون موبایلی شد، حرفاشون پست شد و همدردهاشون لایک و کامنت شدن!

امان امان...

نسلی که تو کارهایی انجام نداده استاد شدن!

نسلی که خیلی بیشتر از بزرگترا می فهمیدن اما همیشه تو سرشون زدن!

نسلی که مجبور شدن با هرکسی باشن تا تنها نباشن!

نسلی که برای همه چیز باید با چندین هزار نفر رقابت میکرد...کنکور، آزمون استخدامی، انتخاب رشته و...!

نسلی که یا زحمت به اندازه فیل یا پول برای سهولت در زندگی!

نسل تورم، گرونی، خدا تومن ها! چند مرده حلاجی! شیتیل! زیر میزی و حق میز...!

نسلی که مدام بچه های جنگ رو تو سرشون کوبیدن اما شاید نفهمیدن بارها و بارها تو زندگیشون جنگیدن و آخرش یه عده با ظاهرنمایی پیروز شدن!

نسلی که دانشجوش واحدهای درسیشو می افتاد تا نره سربازی! نسل سربازی 24 ماه بدون کسری خدمت!

نسل بنزین آزاد، صف شیر یه کیلومتر، کرایه ارزونش 300 تومن! نون سنگک هزار تومن! یک نخ سیگار 250 تومن!

نسلی که دلخوشیش، ناله و بغض هاش، عاشقیش همه مخفیانه،مخفیانه و مخفیانه...!

نسلی که اعتیادش شد اینترنت! و روز و شب آنلاین بودن و چشم انتظار یک چراغ روشن برای هم صحبتی!

نسلی که با فشن، آرایش، مد فقط خواست نشون بده که بابا "منم" آدمم، هستم!

نسلی که تو بچگی خانواده ها پدرسالار و تو سری خور و وقتی بزرگ شدن فرزند سالار و حرف گوش کن بچه!

و...

نسلی که دلش خوشه به یه سری خاطرات کودکی که تازه اونم پره از درد و مشقت بود...

دلــــــــــــــــــــــــــــــــتنگم! وای خدایا تو بهتر میدونی این نسل دلتنگ چی هستن

مدرسه و گچ و تخته سیاه نه تخته وایت بورد

زنگ تفریح و آبخوری

دفتر 60 برگ و مداد سیاه و قرمز

گل کوچیک با توپ دو رویه وسط زمستون

آقای مجری و کلاه قرمزی

خط کش های رنگ و وارنگ

قلک های قرمز و آبی که پلاستیکی بود و مدرسه میداد

زنگ ورزش وبیکاری

کارتون بل و سباستین، پینوکیو، وروجک و آقای نجار

جامدادی و مدادرنگی 6 تایی

کفش های ورزشی ( نُخ نخی قرمز و آبی)

نیایش سر صف 

مدادتراش و پوست پرتقال و درست کردن تارعنکبوت!

عشق نوشتن تو صفحه چپ دفتر

عشق مبصری! نوشتن خوبها بدها

شلغم خوردن دم مدرسه تو کاغذ!

آن مان نباران، تو تو اسکاچی آنی مانی کلاچی...!

تمبره هندی، بستنی آلاسکا، آلوچه های غیربهداشتی

صابونای کاغذی

دفترای کاهی و خودکار استدلر

کارت صدآفرین

خدا خدا کردن برای اینکه معلم بگه برو از دفتر گچ بیار

نوشتن مشق زیاد و روزنامه دیواری

شوت کردن یه قوطی تو راه برگشت از مدرسه تا خونه!

اضطراب پیک نوروزی و فردا والدینت باید بیان مدرسه!

لقمه نون پنیرایی که تا سه روز تو کیف میموند

برگه های امتحانی که بالاش آبی بود (نام، نام خانوادگی، شعبه و...)

عشق برف اومدن و تعطیلی

" یواش و بی سر وصدا وسایلتونو جمع کنید برید تو حیاط "

مخلوط بیسکویت مادر و آب (سرلاک که بهش میگفتیم سلالاک!)

ثلث اول، دوم، سوم و مهر قبولیه خرداد

هر نمره ی بیست جایزه گرفتن از بابا و مامان

...

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا گناه ما چی بود؟؟؟


بازم سلامتی همه دهه شصتیا که با همه این اوصاف هنوزم "مرام ومعرفت" تو وجودشون نمرده

دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 @ 21:20

هزار درنای ساداکو

http://s4.picofile.com/file/7735969886/923424_442147755878637_980414585_n.jpg


"ساداکو ساساکی"(1955-1943) دختر بچه ای ژاپنی بود و زمانی که فقط 2 سال داشت، حادثه انفجار هسته ای در هیروشیما (6 آگوست 1945) اتفاق افتاد.

ساداکو بزرگ شد و در یازده سالگی، وقتی که مشغول تمرین برای یک مسابقه دو بود، زمین خورد و بر اثر جراحت بدن و آلودگی زمین به مواد رادیو اکتیو، به بیماری لوکمیا (بیماری بمب اتم) مبتلا شد.

مدت ها در بیمارستان بستری بود و تنها آرزویش این بود تا روزی سلامت کامل خود را به دست بیاورد. یک روز دوست بسیار صمیمی اش (که در حال حاضر زنی مسن است) به او گفت که بر اساس یک افسانه قدیمی، هر کس بتواند هزار درنای کاغذی بسازد، به آرزویش می رسد.
ساداکو که آرزویی جز سلامتی و زندگی عادی نداشت، دست به کار ساختن درناهای کاغذی شد. او آنقدر این کار را ادامه داد که اطراف تختش در بیمارستان، همیشه مملو از درناهای کاغذی بود. درناهای ساداکو، از هر کاغذی که به دستش می رسید ساخته می شد: کاغذ شکلات، پاکت نامه، برگه های باطله و...

ساداکو موفق شد 644 درنای کاغذی بسازد،

اما بیماری او سرسخت تر از این حرف ها بود. مرتب از او آزمایش خون گرفته می شد و تعداد گلبول های سفید خونش شمارش می شد. آرام آرام تعداد گلبول های سفید خون ساداکو افزایش می یافت ولی این به معنی بهبودی او نبود و درست برعکس، به معنی این بود که مرگش نزدیک است.

ساداکو به ساختن درناهای کاغذی ادامه داد و البته هر روز تعداد گلبول های سفید خونش را هم یادداشت می کرد. او هنوز هم امید داشت. درناهای کاغذی ساداکو هر روز کوچکتر و کوچکتر می شدند تا جایی که آخرین درناهایش را با کمک سوزن می ساخت.


25 اکتبر 1955 رسید و ساداکو که تنها 12 سال داشت، در میان انبوهی از درناهای کاغذی جان سپرد. می گویند زمانی که ساداکو را بر روی تخت بیمارستان مرده یافتند، به درناهای کاغذی چشم دوخته بود که بادی که از پنجره باز اتاقش به داخل می وزید، آنها را تکان می داد. ساداکو از دنیا رفت. از دنیایی که ما هر روز با تمام وجود به کراهت آن عشق می ورزیم. دنیایی که بزرگترهایش (به خیال خامشان) برای آینده کودکانشان جنگ راه می اندازند و با دست خودشان، آینده سازانشان را به خاک می سپارند.

پس از مرگ ساداکو، دوست صمیمی اش (که افسانه درناهای کاغذی را به او گفته بود) با کمک خانواده و همکلاسی های ساداکو کتابی از نامه های او را منتشر نمودند و در سراسر جهان اقدام به جمع آوری کمک های مالی برای ساخت بنای یادبود صلح کودکان در هیروشیما کردند. 


در پنجم می 1958 ( مصادف با روز کودک در ژاپن) در پارک یادبود صلح هیروشیما ( Hiroshima Peace Memorial Park ) از بنایی پرده برداری شد که با مشارکت مردم ژاپن و کمک های مالی خارجی افرادی از سراسر دنیا که داستان غم انگیز و امید بخش ساداکو را شنیده بودند، ساخته شده بود. این بنا "یادبود صلح کودکان" نام گرفت و به یاد ساداکو و درناهای کاغذی اش، بر بالای آن مجسمه دختر بچه ای قرار داشت که یک درنای کاغذی بزرگ را به روی سر گرفته بود.


بعدها داستان ساداکو نوشته شد و سالها به عنوان یکی از کتاب های داستانی که دانش آموزان می بایست مطالعه کنند به مدارس اروپا راه پیدا کرد.

*****

تصویر: 


پیکر بی جان "ساداکو ساساکی" (وسط)


بنای یادبود صلح کودکان در هیروشیما (چپ)


درنای کاغذی (راست)